خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

آخرین مطالب

خود درگیری:|

جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۴ ق.ظ

دیروز بعد کلاس ریاضی برادرم اس داده بود که ما خونه عزیز(مادربزرگم) هستیم کلاس تموم شد بگو بیام دنبالت منم گفتم خودم میام و پیاده راه افتادم رفتم ... و اونجا خالم کلی خوراکی خریده بود و خوردیم و بعد یکم نشستیم گفتیم و خندیدیم و رفتن رو بحث عروسی 2 مرداد تهران:| من گفتم که ترجیح میدم واسه عروسی فقط سه ردیف بقل موهامو ببافم و بقیه باز و زووود خالم گفت نهههه نمیدونم تهران گرمه و فلانه و خلاصه بنده سکوت کردم مادر ادامه داد که نمیخواد یه شینیون خوب درست کن مدل بسته و بعد منم بهونه خیلی خوبی داشتم و گفتم تو راه خراب میشه و من حجاب بگیرم تماما خراب میشه و گفت  خب یه روسری حریر میندازی سرت بسه تو راه چه حجاب بگیره رسماااا فکم باز موند خدایا من از دست این خواهرا چکار کنم ... گفتم من نمیخوام اونطور باشه و بعد گفتم که وقت زیاده و بیخیال شدن و اومدم تقویمو نگاه کردم ای جوووونم افتاده شنبه^_^ منم هم شنبه  و هم روزای بعد پشت سر هم کلاس گفتم من نمیام کلاس زیاد دارم مامانم یه چپ نگاه کرد ولی بابام گفت ایراد نداره میتونی نیای و به کلاسا برسی ینی دنیااااااارو به من دادنا^___^ 

و اگه برادرمم بمونه که حتما میمونه خونه میمونم اگه نه شاااید برم خونه یکی از عمه هام که دو تا دخدر داره^_^

و بعدش دوباره اومدم سراغ ریاضی تا بلکه این جزوه کامل بشه و یکم نوشتم ولی معدم دوباره شروع کرده بود و به صورت وحشتناکی درد میکرد و ساعت یازده و نیم  بود رفتم بخوابم و تو جام صلوات فرستادم تا خوابم ببره و خیلی سریع خوابم برد و صبح 5بیدار شدم یه صبحووونه مفصلا^_^ من موندم سر صبحونه چرا اینطورم عجیب به خودم میرسم خخخ بعدشم اومدم سراغ ریاضی (همراه اهنگ) تا الان ... بالاخره تموم شد ....

البته جلسه های قبل که نبودم .... این دو جلسه هم جزوش رو باید پاک نویس کنم عادت دارم جزوه رو همیشه تو چک نویس مینویسم و خونه پاک نویس میکنم و کلی هم رنگی خخخ یادش بخیر دوستام چقدر حرص میخوردن سر این جزوه هام خخخخ خیلی حساسم رو کتاب و دفترام 

و یه عادتی که دارم چیزی بخوام بنویسم اهنگم هست معمولا و مگر حوصله نداشته باشم اصلا یا بهش دسترسی نداشته باشم نیست

مخصوصا برای ریاضی همیشه اهنگ هست خخخ

یکم استراحت کنم برم سراغ جزوه اون دو تا جلسه بعد جزوه شیمی پاک نویس کنم و بعدشم که کلاس ریاضی جبرانی ... نامرد گفت دوشنبه اونایی که تازه اومدن هم باید امتحان بون:| ولی خب نمرشون اگه خوب نشد نمیزارم:|

+ تمام فکرو ذکرم شده این درسا .... دیگه حتی دوست ندارم بیام نت ولی یه حسی تو وجودمه که حتما باید هر روز دوباری سر میزنم و گاهی سه بار ولی فقط در حد سر زون یکی نیست بگه مریضی خب اون اومدن چند لحظه ای رو هم نیا دیگه:| ولی خب نمیشهههههه....حتی گاهی دوست ندارم اهنگ هم گوش کنم ....

دوست دارم اینو

میخوام عادت کنم زیاد مهمونی گردش نرم ...

چه بچه خوبی بشم مننننن کم کم دارم امیدوارم میشم به خودم:))

و اینکه واسه بیست و نهم خیلی میترسم ولی خب میسپرم دست بالایی همه چیزو و درعوض بهش قول میدم لایق اون چیز باشم و جواب خوبی بدم و موفق باشم:)

 و نی نی دختر عمه ی خلم طبق گفته ی دکتر فردا از مسافرت طولانیش میرسه^_^

اقا ارسین ... اخه من که باورم نمیشه اون خل و چل داره مامان میشه:)) 

وای خدا خخخخ

امروز موهامو بیش تر دقت کردم شده نصف قبل:| واقعا ناراحت شدم اون عمل لبمو درست کرد ولی خیلی چیزامو خراب کرد ویتامینای بدنم کم شده بود و باعث شده بود یه مدت عجیب موهام ریخت اخه سه هفته فقط یه لیوان شیر و دو لیوان اب میوه خوردم تو طول روز:| 

و یاد قبل افتادم موهایی که همه حسرتشو داشتن خخخ بیخخیال

افتادم تو نخ دندونام:)) گیرم که باید درست بشه و مامانم میگه بزا اول لیزر لبت انجام بشه بعد:| منم میگم اون که نیس بزا حالا ببینم این یکی چطور میشه :)) به قول دوستام کلا ادم درگیری هستم:)) درگیر چیزی نباشم روزم نمیگذره انگار:|

مشکل روحی روانی داریم دیگر چه کنیم:|

همه بهم میگن اونم به صورت دائم : بدبخت شوهرت( گاهی خودمم دلم واسه شوهر نداشتم میسوزه:)))

۹۵/۰۴/۲۵
xrf ...

نظرات  (۳)

الان ینی من بایدچیکارکنم؟
پاسخ:
چراااااا؟؟؟:))
به منم میگن که دلمون واسه شوهرت میسوزه.
بازدایی بزرگم تو دل مامانمو خالی میکنه میگه که اونشب که دخترتون عروس شد روزبعدش بابقچش تک وتنها دم در خونه نشسته تا شوما در رو روش باز کنین....
پاسخ:
این دایی ها که دیگه هیچ همشون کلا اذیت خواهر زاده رو دوست دارن:))
پس تو هم اینطوری خخخخ:))
برای عکس البالوها دیگه
پاسخ:
میام حرم بهت میگم بعد یکم فریز کن بعد اونموقع برام بیار:D:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی