خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

بی احساس خخخخ

سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۹ ب.ظ

امروز رفتم همایش برگزار نشد و برای اقای ر کار پیش اومده بود مثل اینکه و اونجا به دوستام گفتم که عجبا مارو صبح زود کشیدن اینجا حالا ده بودا دوستم گفت اره بابا من از هفت بیدارم گفتم من کلا نخوابیدم و دوست دوستم گفت بچه شیر میدادی(با شوخی) منم با خالت جدی برگشتم گفتم اره بابا از یه طرف بچه داری از یه طرف شوهر داری تا صبحونه حاضر کنم و بهشون رسیدگی کنم و وو خلاصه زندگی سخته دوست خودم اونور که داشت میمرد از خنده این یارو هم که باور کرده بود  بهش گفت این شوهر داره( با تعجب) منم نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده:))

بعد یکم زنگ زدم خونه نازی مامانش گفت خوابه گفتم بیدارش کنید من دارم میام خونتون و به مامانم گفتم و رفتم اونجا و بنده خدا حالش بد بود ....

با اینکه قبلا رابطه ی من و صمیمیتمون با همون فرد نسبت به نازنین و اون بود نازی داره داغون میشه ... تا الان پیشش بودم و یه وویس بود یارو داده بود که با نازی دردو دل کرده بود که اخرین بار اومد با من حرف زد اخرین حرفم بهش این بود که هرچی میخوای بگو و بعد خدافظی کن و برو و بعد من عین خیالم نبود و اونو گوش کردم هنوزم بی تفاوتم و حتی اونموقع خندیدم ... ولی اون گریه کرده بود و تا چند روز حالش بد بوده .... 

خب هرکسیم جای اون بود و یا شاید هر دختری جای من بود الان زنده نبود ولی من یه حس زیبا به اسم بی تفاوتی در وجودم هست .... نمیدونم دیگه حس خاصی به هیچ کس ندارم ...

هههه چه جوری هم گریه کرده بودا خرس گنده خجالت نمیکشه .... گفته بود هیچکی فاطمه نمیشه ... ههه چه چیزایی.... ولی دیگه برام مهم نیست .... هیچی

نازنین میگه چطور میتونی ....من گوش میکردم وویسه و میخندیدم و نازی از اون ور از اون همه بغص و گریه ی اون گریه میکرد میگفت خاک تو سر بی احساست ...

بی احساس ...غریب نیست برام ... افراد مهمی تو زندگیم بودن و این حرفو گه گداری تو اوضاع حساسی بهم گفتن ولی بازم دوباره مهم نیستتتتتت ....

اگه میخواستم مثل نازی و بقیه دوستام و دخترا باشم تا الان که من طاقت نمیاوردم ... خخخخ اونا دیوونن و احممممق .... ارزششو نداره هیچی تو این دنیا ارزش نداره که براش انقدر حساس بشی فقط میخوام زندگیمو به بهترین نحو اداره کنم و بخونم و شغل خوب و زندگی خوب برای بچه هام ... شایدم عمرم تا اونموقع کفاف نره و این امر طبیعی واسه هر انسانه شاید بعضیا بخندن به این طرز فکر ولی واقعیته و این که تمام تلاشمو کنم که فرد خوب باشم و برای مردم و خدا ....

خیلی اصرار کرد بمونم مامانشم همینطور دوست داشتم بمونم ... زیاد تعارفی نیستم و راحتم باهاشون البته با تمام اداب معاشرت و رعایت میکنم و ادب و ولی خب سعی میکنم راحت باشم و گفتم که مادرم اجازه نمیده و برام فیلم عروسی خواهرشو گذاشت و بعد اومدم ... نازی  گفت که عصری هم برم پیشش ولی عمرا مادرم بزاره و خودش قراره بیاد ...

ناراحتم از اینکه نمیتونم درکشون کنم ... وقتی کسی گریه میکنه بغلش میکنم ولی انقدر سرد که حتی طرف مقابلمم متوجه میشه .... ولی خب ...

بخدا دست خودم نیست ...

جزی از زندگیمه اینطور بودن ...

شایدم همشون تظاهری بیش نیست

مثل اینکه موفق بودم...

۹۵/۰۴/۲۲
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی