خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

قضاوت نکنید ...
خـاطــرات و دل نـــوشـتـه هـای مـن

سلام من این وبلاگ رو ساختم تا خاطرات و دل نوشته هامو بنویسم و یه جا داشته باشمشون . تو بیشتر حرفایی که نمیشه با کسی گفت ...اجایی که بتونم مطلب میزارم ...اگه خوندید هم امیدوارم کسی براش بد نباشه ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چــه لــَحظـه ے دردآوریــه ...

اون لـَحــظه کـه میپـُرسـه خوبــے ؟

پـَنـج خـَط تـایپ میکـُنے ولــے بجـاے
" Enter "
هــَمـه روپـاکـــ میکـُنـے ومینـِویسـے خوبـَم ... تـوچــطورے ؟

امشب عروسیش بود ....

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۸ ق.ظ

از خواب بیدار شدم که برم زنگ زدم به معلم ولی گفت که فقط ساعت 5 بیا و منم خوابیدم و والدین رفته بودن:| نامردا:((

4بیدار شدم میزون و بدو بدو نهار خوردم و رفتم همایش شیمی خوب بود و کلاسام جور شد و اومدم خونه و برادر جان دلشووون خونه میگرفت به زور مجبورم کرد بریم بیرون و انقدر منو پیاده ایمور و اونور بود ینی داغون شدمااااا حالا همه اینا کنار من از خواب بیدار شده بودم پاها قفل بود حرکت میکرد مگه به زور تا کلاس رفتم خداروشکر نزدیکه:)) و بعد رفتیم خونه مادربزرگم و روبه رو خونشون یه آتلیه هست که معروفه و دقیقا اونجا چیزیو دیدم که ای کاش نمیدیدیم یه پرادو مشکی که ماشین عروس بود  اول یه نگاه نگاه کردم ولی پلاکو که دیدم مطمئن شدم و برادرمم فهمید اول هیجان بعد شوک و بعد ی چیز مثل آوار .... سخته ...

اره ماشین پسر عمه بود و عروسیش بود امشب بیرون نشستم و اون یکی پسرعمم هم اومد پیشمون البته بعد اینکه ماشین عروس رفت و وقتی از کنارمون رد شد بوق زد داداشم دست بلند کرد ولی من سریع صورتمو اونوری کردم و اون رفت حالا مگه گریه ی من بند میومد ... همه امشب گریه کردیم .... خیلی بد بود .... مادربزرگم شام کباب سفارش داد و پسرعمم روش نمیشد و به زور اکنو هم نگه داشتیم و یکم حرف زدیم و اون رفت .... 

وای خیلی بده بیچاره عمه الان تو چه حالیه البته عموم که خونشون یه شهر دیگست امشب اونارو مهمون کرده و برده تا نباشن ... ولی خب من ثحنه رو از نزدیک دیدم و واقعا بد بود .... دوست داشتم با گریه داد برنم واقعا ولی سریع پاک کردمشون ....

کاش اینطور نمیشد ....اگه نمیشد بدون شک میگم جز شلوغ ترین و بهترین عروسی ها میشو عروسیش .... چون واسه همه یه جوری خاص بود به خصوص برای ما ....

ولی تموم شد ....

زبان هم خصوصی نوشتم پیش اقای جیم سه روز در هفته و ساعت 9 شبه ولی خخخ ...

اصلا حال ندارم .... ولی خب حتما حکمتی توش بوده ...

ایشالا که خوشبخت بشن

ولی وقتی تنها دیدمش دلم اشوووب شد .... اکن کسی نبود که به تنها بودن عادت داشته باشه خمیشه خدا دورش شلوغ بوده و نمیزاشتیم تنها باشه ولی شده خودش خواست .....

ولی خیییلی یه جوری بود ....

۹۵/۰۴/۲۱
xrf ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی